يعني باهاش حال ميكنم!!!!!!!!!!!!!!!

يعني باهاش حال ميكنم!!!!!!!!!!!!!!!

آیا می دانید که اگر شما در حال حمل قرآن باشید ،
شیطان دچار درد شدید در سر میشود
و باز کردن قرآن ،
شیطان را تجزیه می کند
و با خواندن قرآن ،
به حالت غش فرو میرود..
و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش میشود؟؟؟؟
و آیا شما می دانید که هنگامی که می خواهید
این پیام را به دیگران ارسال کنید ،
شیطان سعی خواهد کرد تا شما را منصرف کند؟؟؟؟
فریب شیطان را نخور!!!!!
پس این حق را دارید که این پست رو کپی کنید
و توی وب هاتون بذارید....

چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟



استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟
- شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟
آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟
چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟
 
- شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد ،سرانجام او چنين توضيح داد:
 
هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد.
 
آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان
 
عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟
- آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند.
چرا؟
 
- چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟
- آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا
 
مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه
 
مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

تنها دلیل زندگی،بایه غمی دوست دارم

داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم...

داستان طنز فرهاد و هوشنگ

داستان طنز فرهاد و هوشنگ
فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند ؛ یک روز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند ناگهان فرهاد خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
هوشنگ فورا به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد ، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت : من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر ، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حوله حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبت هاى دکتر گوش مىکرد گفت : او خودش را دار نزد ، من آویزونش کردم تا خشک بشه …

دنیای این روزای من

دنیای این روزای من هم قد تنپوشم شده.......انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دل به کی خواهم بست؟

ازکجاآمده ام به کجاخواهم رفت؟

روی این صحنه ی خاکی

دل به کی خواهم بست؟

روبه آفتابم واززیبایی مهتاب گویم روبه مهتاب وستایشگرپرتوبی پهنه ی آفتاب خواهم بود

دل به کی خواهم بست؟

گاه گاهی که دلم میگیرد

روبه سوی خانه ی دوست

درپی عفو،دعاخواهم کرد

گاه گاهی که خیالم قرص است

راه آن خانه فراموشم خواهدشد

دل به کی خواهم بست؟

درگذرعمراحساس خلاءخواهم کرد

جای یک دست خالی ست

جای یک بوسه ی خشک باطعم بهارنارنج برروی لبانم باقی است...

دل به دریادادم تاشاید قایق زخم خورده ی قلبم بسپاردبه دودست توانای دلت

شایدبشودحتی یک باردستهایت مرحم زخمهای دلم....

من توخلوتم هروقت دلم بگیره شعرمیگم هرچی توذهنم بیادومینویسم...

امابرای کسی نمیخونم چون دوس ندارم کسی بدونه....

امااین شعرموکه دیشب ساعت۲.۳۰نصفه شب نوشتم وبراتون گذاشتم تابهم بگیدچه جوریه وکجاش مشکل داره...هرچی بگیدناراحت نمیشم...

اگه تونستین .....




اگه
تونستین ماوس رو ببرین طرف مرده،جایزه دارین!





من که هر کاری کردم،نتونستم.





شما هم امتحان کنین؟





[color=#3e7700]http://www.selfcontrolfreak.com/slaan.html


دلتنگ كه باشى...


دلتنگ که باشی آدم دیگری میشوی

خشن تر , عصبی تر , کلافه تر و تلخ تر …!!
و جالب تر اینکه ….
با اطراف هم کاری نداری …
همه اش را نگه میداری

و دقیقا سر همان کسی خالی میکنی که دلتنگش هستی


....













اسمشو از موبايلت پاك مي کنی...
مسيجاش ديليت مي شه...
به دوستات ميگي حق ندارين جلوم اسمشو بيارين.
به خودت تلقين مي كني که فراموشش کردی...
اما...
با جاي خاليش تو قلبت چيكار مي كني.
با اين همه تشابه اسمي چيكار مي كني..
با اهنگايي كه باهاش گوش ميكردي چيكار مي كني..
وقتي غذايي كه دوس داره رو مي خوري و يادت ميادش چيكار مي كني...
وقتي ازت سراغشو مي گيرن چيكارمي كني...
وقتي تيكه كلامشو مي شنوي چيكار مي كني...




ادم ها

آدم...

بعضی وقتها خودش دلش میخواهد خطا کند!
میداند آخر این راه که میرود بن بست است،
اما میرود...

و تمام راه میداند که دارد خودش را گول میزند...
شاید فقطط میخواهد خودش را آرام کند،
دردش را درمان کند..

و یا بدین شکل خودش را از سردرگمی در بیاورد
این راه برای بعضیها به قیمت زندگیشان تمام میشود ..
و

 برای بعضیهای دیگر فقط یک خاطره باقی میماند...