يعني باهاش حال ميكنم!!!!!!!!!!!!!!!
يعني باهاش حال ميكنم!!!!!!!!!!!!!!!
و باز کردن قرآن ،
دنیای این روزای من هم قد تنپوشم شده.......انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده
روی این صحنه ی خاکی
دل به کی خواهم بست؟
روبه آفتابم واززیبایی مهتاب گویم روبه مهتاب وستایشگرپرتوبی پهنه ی آفتاب خواهم بود
دل به کی خواهم بست؟
گاه گاهی که دلم میگیرد
روبه سوی خانه ی دوست
درپی عفو،دعاخواهم کرد
گاه گاهی که خیالم قرص است
راه آن خانه فراموشم خواهدشد
دل به کی خواهم بست؟
درگذرعمراحساس خلاءخواهم کرد
جای یک دست خالی ست
جای یک بوسه ی خشک باطعم بهارنارنج برروی لبانم باقی است...
دل به دریادادم تاشاید قایق زخم خورده ی قلبم بسپاردبه دودست توانای دلت
شایدبشودحتی یک باردستهایت مرحم زخمهای دلم....
من توخلوتم هروقت دلم بگیره شعرمیگم هرچی توذهنم بیادومینویسم...
امابرای کسی نمیخونم چون دوس ندارم کسی بدونه....
امااین شعرموکه دیشب ساعت۲.۳۰نصفه شب نوشتم وبراتون گذاشتم تابهم بگیدچه جوریه وکجاش مشکل داره...هرچی بگیدناراحت نمیشم...

آدم...
بعضی وقتها خودش دلش میخواهد خطا کند!
میداند آخر این راه که میرود بن بست است،
اما میرود...
و تمام راه میداند که دارد خودش را گول میزند...
شاید فقطط میخواهد خودش را آرام کند،
دردش را درمان کند..
و یا بدین شکل خودش را از سردرگمی در بیاورد
این راه برای بعضیها به قیمت زندگیشان تمام میشود ..
و
برای بعضیهای دیگر فقط یک خاطره باقی میماند...