خزون غربت

 

 

اینم یکی از سرودهام که خیلی دوستش دارم،معمولا از دفتر اول شعرم،شعر نمیزارم واقعا نمیدونم

چرا امشب این شعر رو گذاشتم،وجودم خسته است.

*************** 

انگاری خزون غربت تو بهار من نشسته

قصه ی تلخ جدایی اومده دل رو شکسته

باز دوباره فصل پاییز دوباره زرد غم انگیز

می دونستم آخرش رو دل می شه زگریه لبریز

تا می خواستم پر بگیرم راه پروازم رو بستی

می دونستی که گناهه ولی باز دل رو شکستی

می دونستی که می خوامت بیشتر از تموم دنیا

ولی پر کشیدی رفتی،رفتی اون بالای بالا

دیگه هیچی توی دنیا واسه من معنا نداره

نمی خوام که هیچ امیدی توی قلبم پا بذاره

میرم تا بشم فراموش از غبار ذهن مردم

نمی خوام که عشق پاکم توی قلبشون بشه گم.

دوستت دارم

آهسته بگویم یا با فریاد

فرقی ندارد

دلم برایت تنگ شده

این روزها بی نهایت دلگیرم

گریه هم آرامم نمی کند

دوستت دارم

وجود نازنینم.

تمامش کن

نگذار ریشه کند و شاخ و برگ گیرد شک بر وجود کویری ام

دوست ندارم آلوده اش گردم

دیگر هیچ رمقی برایم نمانده

بس است دیگر باور کن تاب و توانش را ندارم

مدتیست فریادهایم تهی گشته از بی صدایی

بس است دیگر 

منت بگذار و تمامش کن.

حج حسینی


عجیب حجی را انتخاب کردی

حجی پر از عبودیت و عشق

پیچ و تاب خورده بر شاخسار درخت ایمان

بی هیچ منیت و ریایی

و چه عزیزان و یاردوستانی را با خود همراه ساختی

گفتند راهت راه حج نیست و کج میروی

غافل از اینکه آنان بنا میدیدند و تو خدا را

حجی که جای موی سر

سرت را تقدیم یار کردی.

ازدحام

آه چقدر دروم از خود در این برهه از زمان

گویا مرا چیزی در خود فرو برده

تهی ام ساخته از منیتم

چه غم انگیز است

چقدر شور و اشتیاق

این همه سیاهی و اشک و شوق برای کیست؟

این همه ازدحام در دالان های منتهی به مکانی مقدس برای چیست؟

عاشق باران

گم شده ام در ازدحام وجودم

در وجود خواسته هایم

تمام اندک خواسته هایم یا غروب هدیه ام میدهند یا دست رد

دیگر طبیعتم این گونه رنگ گرفته

همانند گربه ای که از خیسی متنفر است

در دل عاشق باران.

تنهــــــــایی

آدمی هنگامی تنها می شود که خودش خویش را رها سازد

ورنه خدا ثانیه به ثانیه همراه آدمیست

به دنیایش که بنگری بزرگیش گواه حرف من است

دستت را که هیچ خودت را هم به او بسپاری 

می توانی چشمانت را با خیال آسوده ببندی.

آرامش

نمیدونم چرا آروم نمی شم

نه اشک آرومم می کنه

نه نوشتن

نه خوندن و نه گوش دادن به موسیقی

کاش دیوانگی مرز کنونی من بود

هر کجا دوست داری بکش

مرد آمدن نیستم

مرد مخالفت هم نیستم

لنگ لنگان می آیم شاید فرجی باشد 

دوست دارم خیلی خیلی دوست دارم خدای عزیزم.

اشـــــاره

خاکی بودن پیشکش شعارهای انسان های مرفه و خاکی شعار

عصایی ندارم تا ثابت کنم حرفم را

شاید اگر داشتم می زدم بر تن این طمعه بیرحم

میدانی ایمان دارم قضاوت کار خداست

اما نمیدانم چرا هنر ما شده است

درکش بسیار سخت است

سخت تر از آنچه می پنداری

اشاره ای کافیست برای عاقلان

اگر هستی اشاره.

چه آسان می شود از یادها رفت

 

گفتنیا زیاده اما تو این پست فقط به دیالوگی از نمایش «چه آسان می شود از یادها رفت» اکتفا می کنم.

 

زندگی رو کسی جز من وتو نمی سازه ، من وتوئیم که می شیم ما، ماهایی که همه واسه خودشون رؤیاها و آرزوهایی دارن و به عشق رسیدن به اونا نفس     می کشن ، سختی ها رو تحمل می کنن و روزا رو شب می کنن.

خدایا تو ببخش

خدایا تو ببخش

سیگار تعارفم شد به خاطر حالم

چشمانم را می بندم و با لذت تمام می کنم دنیا را

در پک عمیقی از سیگار زندگیم

خاطرات یک به یک مرور می شود در ذهنم

فقط آهی از ته دل و دیگر هیچ

گفته ام مادرم گیسوانت را برایم ببافت

نترس کتت را تن کرده ام تا نلرزم

کار بافتن تمام شود

فقط اراده می خواهد و یک صندلی

برای نشستن

برای نوشتن

برای ایستادن

مردانه می ایستم تا گلویم بوسه زند گیسوانت را

خدایا تو ببخش

قهــــــــــر

دلتنگ و نیازمند بودنت هستم

اما خوب به یاد دارم

بیرحمانه رفتی

آن هم با دهانی پر از حرف های بیهوده و ناروا

خفه شو دل ناسازگارم

می سوزانمت تا عبرت دیگران شوی

مبادا خطایم را تکرار کنند

به درک با من قهر باش

قهر بودنت را به جان می خرم

بهتر از زیر پا له شدنت است.

بیـــــــآ

چیزی نمیگویم جز همین جمله کوتاه

که اگر محقق گردد بی شک کتابخانه ایست بزرگ 

بیا که کینه از دل برود ز شوق آمدنت.