خزون غربت

اینم یکی از سرودهام که خیلی دوستش دارم،معمولا از دفتر اول شعرم،شعر نمیزارم واقعا نمیدونم
چرا امشب این شعر رو گذاشتم،وجودم خسته است.
***************
انگاری خزون غربت تو بهار من نشسته
قصه ی تلخ جدایی اومده دل رو شکسته
باز دوباره فصل پاییز دوباره زرد غم انگیز
می دونستم آخرش رو دل می شه زگریه لبریز
تا می خواستم پر بگیرم راه پروازم رو بستی
می دونستی که گناهه ولی باز دل رو شکستی
می دونستی که می خوامت بیشتر از تموم دنیا
ولی پر کشیدی رفتی،رفتی اون بالای بالا
دیگه هیچی توی دنیا واسه من معنا نداره
نمی خوام که هیچ امیدی توی قلبم پا بذاره
میرم تا بشم فراموش از غبار ذهن مردم
نمی خوام که عشق پاکم توی قلبشون بشه گم.










بگذارلبانم رابه گناه بوسیدن لبانت آلوده کنم