از زمان تولدم

از زمان تولدم

غرورم له شده است زیر پای آنان که بی ارزشی را به من اثبات کرده اند

بی خبر از آن که من مغرورتر از آنم که زیر هر باری شکسته شوم

به غرورم که طوفانیم می کند با بیدار شدنش سوگند

دیگر نمی گذارم نزدیکم شوند

در خانه دلم را بسته ام

اینجا تعطیل است.

در ازدحام وجودم

گم شده ام در ازدحام وجودم

در وجود خواسته هایم

تمام اندک خواسته هایم یا غروب هدیه ام میدهند یا دست رد 

دیگر طبیعتم این گونه رنگ گرفته.